شروع دلتنگی...

خیلی دلم تنگ شده فاطمه ... دیروز که بهم پیام دادی گفتی امروز میخوام باهاش ازدواج کنم باور نکردم...دیشب کلی بهم ریخته بودم همش به فکرت بود تا ساعت 2 بیدار بودم... بهت یه پیام دادم  فکر میکردم جوابمو میدیاما... صبح با کلی ذوق وشوق از خواب بیدار شدم به گوشیم نگاه کردم اما دیدم هیچ  جوابی بهم ندادی... خیلی سوختم... الان که دارم مینویسم دارم میسوزم ایکاش میفهمیدم که ایا با اون یارو ازدواج کردی یا نه.خیلی بدم میاد ازش خودت خوب میدونی که من از اینجور مردها خیلی بدم میاد ....

امیدوارم روزی برسه که دوباره صدای گرمو دلنشینتو بشنوم ... تا همیشه دوستت دارم...

یه نامه بدونه سلام

  یه نامه بدونه سلام. روزگار پایئزیت به خیر.

شاید باید نامی براش پیدا کنم اره این خوبه

 سرنوشت یه عشق تلخ ...

 

دارم به گذشته فکرمیکنم گذشته ای نه چندان دور که به خاطره تبدیل شده

ولی الان حتی خاطرات خوشم به دلم زخم میزنند ولی به هرحال بودن ..

گذشته ،یه حس ناب کودکانه یه حس دوست داشتنی وپاک .یادم نمیره

 ادم های با دل های پاک که تنها امیدشون سبز شدن سبزی های باغچه

 و شکوفه کردن درختان بهاری بود ادم های با زندگی کوچک اما رویاهای

 بزرگ .تواین ادم های روستامون  یکشون من وتو بودیم  .ولی من ،با یه

 احساس ساده اما پراز دوست داشتن و عشق... وقتی حس کردم که

دارم عاشق میشم تو پایئز هیفده سالگیم بود زیر درخت خاطرهامون

 نشستم میدونی کدوم درختارو میگم مثل الان یک مدادو کاغذ سفید

 مهمانم بود با دست های لرزان که نمیدونستند چی بنویسند پراز

دوست داشتن ودلهره ولی نوشتم نوشتنی که راحتر از الان بود .به روز

 اول که فکر میکنم اشکام سرازیر میشن چیزی که خیلی وقته همیشه

بی مقدمه مهمان چشم های بارانیم بوده .

10 پایئزگذشت، گذشته ای که توصیفش برام سخته می دونم برام همیشه

پراز عشق،دلهره،تنهایی،ودل تنگی بوده ولی شاید قصه ما تقدیر سرنوشت

بودسرنوشتی که مارو از هم دور کرد شایدم نه ما خودمون از هم دور ماندیم .

راستی مقصر کی بود ؟که اون احساس کودکانه به یه حس غریب تبدیل شد

.حس الان من نمیدونم چیه شاید یه چیز مابین عشق و نفرت .

ولی میدونم باز عاشقم سعی کردم ازت دور باشم تا این حس از سرم بپره

ولی بیشتر شد الان من موندم و یه دل پر از تنهای وخاطرهای که زخم به

 دل ادم میزنند ویه یار بی وفا.شایدنباید توقعی از تو داشته باشم شاید

 اونجورکه باید بهت نرسیدم شاید وقتی که میخواستی کنارت باشم

 نبودم شایدو شایدهای دیگر.

کاش میتونستم یه دل سنگی مثل ادم های دیگه داشته باشم تاجای

خالی دلم رو حس نمی کردم انوقت دیگه به خواست تو عذاب نمی کشیدم

 اگه تو منو لایق عذاب می دونی حرفی نیست .ولی الان حس میکنم

به اخرخط رسیدم حس میکنم که اون عشق باعث عقارتم شده چون

 میدونم که تو انچنان که بایددوستم نداری و نداشتی

فقط من موندم یه دنیا درد و تنهایی و پوچی. نمیدونم تا حالا عاشق شدی

یا نه اگه شده باشی حرف هامو درک میکنی .اون حس و حالو نمیدونم

 چرا نمیتونم انچنان که میخوام توصیفش کرد وقتی عاشق میشی دست ات

 می لرزه همه رو دوست داری از شکوفه های بهاری گرفته تا علف های هرز

 ازشون شعر میسازی .شاید الان زمان گفتن دوستت دارم تمام شده

کلمه ای که هر زمان دوست داشتم برزبان بیاورم.

گفتم توصیف این عشق برای خیلی سخته شاید اگه زیاد میفهمیدم

 می شستم و یه کتاب مینوشتم شایدم تونستم .نمیدونم سرنوشت کجا

مارو از هم گرفت .تو میدونی؟وقتی به گذشته فکر میکنم و حسی که

الان دارم و باهاش مقایسه میکنم میدونم که تفاوتش اسمان تا زمینه.اون

روزها که پر از شادی بودمو روزهای که در کنار هم بودیم وای....زبان ادم

از گفتنش بند میشه  کاش هیچوقت تموم نمیشد

تو برام بگوکجا این فاصله ای کشنده به وجود اومد. یادمون رفته کی بودیموم

چی به هم گفتیم اون عشق ساده و او زندگی پاک یادمون رفته بوی کاه گل

،پیچک ،عسل و ماست یادمون رفته خیلی چیزای دیگه یادمون رفته ولی

 نفس های الان من بوی همون نفس هارو میده.دارم احساس خفگی میکنم

.تو این مدت جرئت نکردم بیام دیدنت چون دستام می لرزید پاهام سست

 میشد ومغزم از کار میفتاد این یعنی عاشق شدم اره؟اره چون این

احساس خیلی وقته باهامه حس دوست داشتن

ولی فکر کنم برای تو خیلی وقته تموم شده کاریش نمیشه کرد

دوست داشتن زوری نیست .

شاید نتونستم اون چیزی که تو دلمه بوده رو برات بگم مثل همیشه .ولی

میدونم که میدونی دیگر منو نمیخوای .میدونی از چی دلم گرفته ازاین که تو

 این احساس لطیف و دوست داشتنی دروغ جابار کرد .ولی همیشه

همیشه همیشه به کسی که به چشای معصومت نگاه کنو تو بهش لبخند

 بزنی حسودیم میشه مگه میشه اون فرشته دوست داشتنی من مال

 کسی دیگه باشه ...بیدار شو پسر اون حرف هاو رویاهای خوب تموم شد

 به اخر خط رسیدی خیلی دردناکه برای من که وحشتناک دردناکه  ولی

 باز دوستت دارم و عاشقتم باتمام وجود وقسم به اون روزهای پاک کودکی

 تا اخرین لحظه زندگیم این دوست داشتنو حفظ میکنم فقط منو این حس

 نمی خوام کسی دیگه به خلوتم پابزاره حتی خود تو .امیدوارم بتونی

خودتو پیدا کنی بدونه من .چون میدونم نمی خوای که بهت نزدیک باشم

پس باید رفتنمو قبول کنم باید دوری چشماتو قبول کنم معصومیت

نگاتو ولبخند نازتو قبول کنم .

کاش این پایئز همونطور که نگاهت را از من گرفت می تونست یادت

را هم ازمن بگیره..خوب میدونم که دیگراین حرف ها بیهوده ست می دونم

که دیگه هیچ وقت نمی تونم توشهرچشات قدم بزارم کاش میدنستی رفتنم

 را نمیخواستم وبرای ماندنم خیلی تلاش کردم .

کاش فقط برای یک باردیگر برای اخرین باردراغوشت می گرفتم و

چشم هامو می بستمو گرمی وجودتواحساس می کردم

وبرای اخرین بار می بوسیدمت...

 

 اگرصدسال بعدازمرگ من

بگشای در قلب من 

خواهی شنید از قلب من

دوستت دارم امید من

 

روز برگشت.....

فردا اون روز تلخ اومد.تقریبا ساعت 9 صبح بود من خوابیده بودم . دیدم گوشیم زنگ زد باورم نمیشد شماره اون بودباکلی وحشت جوابشو دادم. الو.. سلام... علی برگرد دارم میمرم... مگه خودت نخواستی که ازم جدا باشی؟ خواستم ولی نتونستم برگرد خواهش میکنم... نه چرا ازم جدا شدی من که عاشقانه دوست داشتم... غلط کردم غلط کردم نزار بسوزم(از اینجا به بعدش داشت گریه میکرد) هربار بهش میگفتم چرا ازم جدا میشی میگفت بخاطر هردومونه الان اگه جدا بشیم راحت تره تا اینده... راستی یادم رفت بگم اون شبی که ازم جدا شده بود میگفت رفته بود با یه مشاوری که معلم خواهر دامادشون بود مشورت کرده بود اون گفته بود باید از هم جدا شید. وقتی که اینو شنیدم اتیش گرفتم سوختم با خودم گفتم فطمه ای که اینهمه میمرد واسم منو به یه احمق فروخت...؟باورم نمیشد...

دیگه هیچوقت اون حسی که قبل از جدا شدنش بهش داشتم ,نداشتم...

همیشه جلوی چشمام بودفروختن من به یه احمق...

بگذریم کلی التاس میکرد که برگردم منم شاید دلم واسش سوخت شایدم هنوز عاشقش بودم. دوباره باهم موندیم .اون قسم خورد که دیگه ازم جدا نشه من هم قبول کردم...

شب سه شنبه شب مرگ من..

سلامامروز سه شنبه 90.12.16هست.امروز فکر میکنم واسه همیشه ازم جدا شدیم.هم ناراحتم هم خوشحال. بزارید قبل از اینکه بریم سراغ اصل مطلب مقدمه رو بگم.

اسم این خانوم فاطمه بود 26 ساله و منم ساله اون از لاهیجان بود من از تهران.جالبه نه؟!

تو این  یکسالو هفت ماهی که باهاش بودم خیلی چیزارو فهمیدم...تقریبا میشه گفت ارزششو داشت...تو این دوماه اخر فاطمهمیخواست ازم جدا شه.یادمه اون بار سومش که خواست ازم جداشه به بهونه ازدواج بود میگفت اگه الان از هم جدا بشیم خیلی بهتر از اینده س.من اصلا دوست نداشتم هرچی اصرار کردم فایده ای نداشت سر حرف خودش بود. سر همین, سه روز به هم چیزی نمیگفتیم.شب دومین روز بود که پای پی سی نشسته بودم داشتم موسیقی گوش میکردم که اشکم سرازیر شد بابام فهمید ازم پرسید چی شده نتونستم حرفی بزنم.از زور درد دلتنگی لبامو میگازیدم داشتم میمردم. الان که دارم اینارو مینویسم اشکم دراومده...

نتونستم جلوی خودمو بگیرم . با چند تا دستمال کاغذی جلوی صورتمو گرفتم و رفتم حموم...

تو این یکساعتی که تو حموم بودم داشتم ازدلتنگی میمردم همش اشکم جلوی چشمام بود حاضر یودم هرچی دارمو بدم اما فقط 5 دقیقه ببینمش... افسوس...