در درونم اتشی بپاست

هم خسته ام و هم خاموش

فردایی وجود نداره چون دلم پر از درد یاره

هم رنجورم و هم دلشکسته

چی شده که روحت منو درک نمی کنه؟

چشمات میبینه اما دلت نمی دونه

هر جدایی یک اغازی است

با این رفتن به اخر نمیرسم

              اما

میخوام بگم که برگرد

بگم که تورو دوست دارم

بفهم اینو که در حسرت دیدارتم

اتاق تاریک

من و تیغ

دوتا دست دارم

یکی قاتل میشه

یکی قربانی

اخی

تخت من

از سفیدی ببین به چه رنگی در اومده

قرمز شدی؟!

اشکال نداره

این خون منه

به خونم عادت کن

چون من دیگه نیستم